کفش ورزشی ، خورشید در کالیفرنیا و دختر دیگر مادرم اخبار آمریکا و کانادا

[ad_1]

اواخر روز سه شنبه است که تقریبا چهارشنبه است. بچه ها سرانجام در رختخواب خود می خوابند در حالی که من در تختخوابم می چرخم. کل خانه ساکت است ، به جز کلیک یخچال که در سال 1984 توسط اولین صاحبان خانه ما خریداری شده است. او به زودی خواهد مرد. غذاهای منجمد منجمد نمی شوند. هنگامی که دستگاه سعی در نگه داشتن آن داشت ، کلیک تقریباً حلق شد. من مطمئن هستم که می توانم فروش تعطیلات پیدا کنم و قیمت خوبی بگیرم. من آن را به لیست کارهایی که باید انجام دهم ، اضافه می کنم ، سیاهی که تقریباً در یک چرخه ثابت در ذهن من شناور است.

دو سال پیش ، شوهرم کار جدیدی را شروع کرد. این فقط یک کمیسیون است. ما ماه به ماه متفاوت زندگی می کنیم ، بسته به قرار ملاقات ها و فروش وی کم و بیش تلاش می کنیم ، اما بی ثباتی همیشه برقرار است. دراز کشیده ، سعی می کنم نفس بکشم. استنشاق – یک ، دو ، سه. بازدم – یک ، دو ، سه. ما حدود 40 سال سن داریم و چهار فرزند ، وام دانشجویی و وام مسکن داریم. همانطور که کنارم می غلتد و خرخر می کند ، صفحه گوشی من زیر ملافه می درخشد.

وقتی اوضاع بدتر می شود ، مثل الان ، من به خانه های جنوب کالیفرنیا نگاه می کنم. در سایت املاک و مستغلات ، با انتخاب شهرها ، تعداد اتاق خواب ها و حداقل و حداکثر تعدادی که مایل به پرداخت هستم ، پارامترهای خود را کاهش می دهم ، که در واقع هیچ چیز نیست. درست قبل از خواب ، بودجه ماهانه ما را بررسی کردم. وام مسکن را دیر پرداخت کردیم. من فکر می کنم ما می توانیم خانه را از دست بدهیم در حالی که منتظر نتیجه ام هستم. پس از چند دقیقه جستجو ، یک مزرعه در Reseda پیدا کردم که کوچه های فرعی آنها ، یک محصول معاصر کالاباساس ، همه خطوط مستقیم و کروم درخشان و چند عمارت دست نیافتنی در بورلی هیلز با متراژ مربع و برچسب های قیمت که قابل درک نیستند.

[Jawahir Al Naimi/Al Jazeera]

ما سابقه طولانی داریم – من و این مکان که احساس می کنید یک میلیون مایل دورتر است. فکر می کردم سرانجام در کالیفرنیا خواهم ماند ، همانطور که مادرم در دهه 70 بود که برای پیگیری اعتیاد به مواد مخدر یا شاید برای لگد زدن به او فرار کرد. هیچکس مطمئن نیست در دهه 1960 مادربزرگم نیز به گلدن استیت پناه برد و مادرم را با خود به زندگی جدیدی با یک مرد جدید کشاند. او قبل از ازدواج برای بار سوم و آخرین بار ، به تنهایی نزد والدینش به خانه بازگشت. سرنوشت مادرم چندان خوشایند نبود.

همانطور که به زندگی آنها و زندگی من فکر می کنم ، به مایع به سقف نشت شده و کف شکسته بینی خوابیده ام. به مدت هشت ماه از سال ، زمستان های سرد شمال شرقی را مرور می کنم ، در حالی که اردک هایی پشت سر من می خزند از میان برف ها می خزم ، برای جلوگیری از سد شدن یخ ها از یک سقف حصار می کشم و هر ساله وقتی آخرین برگ به هم می پیوندد ، ترس را احساس می کنم. زمین یخ زده.

وقتی مادرم به سرزمین آفتابی تری فرار کرد ، او نه در یک خانه بلکه در یک آپارتمان در ون نویز مستقر شد. از عکسهایی که او برای من و برادرم به خانه فرستاده بود ، که روزها را با مادر پرورشی سپری کرده بود و شب ها و آخر هفته ها را با مادربزرگمان گذرانده بود ، می دانستم که مجموعه او استخری دارد که با بتن کم رنگ احاطه شده است. شایعاتی وجود داشت مبنی بر اینکه فرشتگان جهنم مادرم را آزار می دهند زیرا او شاهد قتلی بوده است. باورش سخت نبود كه یك معتاد به مواد مخدر گرفتار چنین چیزی شود. من هرگز نمی دانستم که آیا آن حقیقتی را در بر دارد. چیزی که من هم اکنون و هم اکنون می دانستم این بود که او در ساحل دیگر با فروشندگان مواد مخدر خود ، دوست پسر دوچرخه سوار ادی و فرزندش سارا ناپدید شد.

در حالی که من اغلب به کالیفرنیا فکر می کنم ، مخصوصاً در مواقع سخت ، قرن هاست که به سارا فکر نمی کنم. من چیز زیادی در مورد او نمی دانستم. من هرگز نمی دانستم که آیا او مادری دارد ، اگرچه من حدس می زنم که این اطلاعات مهم نبود زیرا او مدتی مال من بود. او حداقل در ساحل من زندگی می کرد ، حداقل چیزی که من می خواستم خودم باشم ، با مادرم. آنها به اقیانوس من نگاه کردند ، آنها رویای من را زندگی کردند. سارا همان چیزی بود که می خواستم باشم.

[Jawahir Al Naimi/Al Jazeera]

بعضی اوقات مادرم عکس هایی از دختری را که تصور می کردم خواهر ناتنی است که واقعاً نمی خواهم یا دوستش ندارم ، برای من می فرستد ، دختری که از نظر خون یا استخوان یا هر ماده ای با من در ارتباط نبود ، بلکه بیشتر به وسیله یک نخ نازک بود که تصور می کردم کشش دارد از یک ساحل به ساحل دیگر نامرئی است. نقاشی های پاستلی که در پایین کاغذهای ساختمانی نقش بسته همیشه یک گل یا یک آسمان پر از آفتاب داشته اند و نام او در زیر نوشته شده است – سارا ، با “h”.

مادرم در داخل کارت های هالی هابی با مشت های نامرتب و سریع نوشت: “امیدوارم از کفش های کتانی خوشتان بیاید.” “سارا آنها را انتخاب کرد.” من فکر کردم که او کفش ورزشی من را به کلاسهای تناسب اندام یا پیاده روی در ساحل پوشیده است ، در حالی که امواج به استقبال آنها می خورد. شاید امتحان کردن آنها قبل از اینکه آنها را برای من از طریق پست بفرستد ، متفکرانه به نظر می رسید ، هرچند که هرگز چنین فکر نکردم وقتی آنها را روی پاهایشان گذاشتم احساس کشیدگی کردند. آنها از آنچه انتظار داشتم گسترده تر بودند. مادرم اندازه مناسب را گرفت ، اما عرض آن اشتباه بود. پاهایم باریک بود. در حالی که از داشتن یک هدیه تولد خوشحال بودم ، متوجه شدم که مادرم آنها را با پای اندازه گیری سارا خریداری کرده است ، نه من.

من قسم خوردم که یک روز سارا را پیدا کنم. تصور می کردم که به او دویده ام ، هر دو کفش پاشنه دار و بندهای سیاه و سفید یکسانی دارند. لبخند می زدیم من می خواهم از او برای هدیه تشکر کنم ، زیرا با حسادت دیدم که آنها آنها را با مادرم خریداری کرده است ، هر دو آنها که دست یکدیگر را گرفته بودند و از طریق خیابان بیرونی درست در خیابان محل زندگی خود قدم می زدند.

[Jawahir Al Naimi/Al Jazeera]

یک شب در اخبار ، حدود سال 1981 ، داشتیم گلگیرها را در لس آنجلس تماشا می کردیم. کال در بزرگراه هایی که بین اقیانوس و دیواره های کوه ها گسیل شده بود ، پایین آمد و توسط سنگ ها منفجر شد. تصور می کردم مادرم در حالی که در اقیانوس شسته شده بود زیر آب ، خاک و سنگ گرفتار شده بود ، سارا را فشار می داد و به او می گفت شنا کند ، نگه دارد ، نفس بکشد و جنگ کند. موجی آنها را به زیر خود کشید و با آنها آرزوهای من برای آشتی بود. روز بعد تماس تلفنی مادرم بود. مادربزرگم گیرنده زرد را به گوش خود نگه داشت. او در اتاق نشیمن فریاد زد: “دنیس خوب است.”

مادرم در گل و لای نمی میرد ، بلکه در دوش در ون نویز می میرد. شاید ادی در حالی که مادرم یک بطری شامپو فاضلاب را پوشانده بود ، اصلاح می کرد یا تلویزیون تماشا می کرد. من فکر کردم که آیا او تماس گرفته است. من سعی کردم صدای او را تصور کنم. حتی اکنون ، در حالی که در مقابل سالن و در مقابل فرزندان خودم قرار گرفته ام ، غیرممکن است.

بعد از مرگ مادرم ، سارا ناپدید شد. او و ادی برای مراسم خاکسپاری در ساحل ما ظاهر نشدند.

من تعجب کردم که آیا سارا وقتی جسد مادرم را پیدا کردند آنجا بود؟ من تعجب می کردم که چگونه او می تواند مرا فراموش کند وقتی که اینقدر مشترک بودیم – کفش های کتانی و یک مادر. تصور می کردم ادی وسایل مادرم را در پاکت نامه ای به اندازه کتاب دکتر سوس که مادربزرگم شبانه برایم می خواند ، بسته بندی می کند. آیا چیزی از آن نگه داشتید؟

به تماس تلفنی که در حالی که با برادرم نشسته بودم ، رسیدم ، فرش نخود رنگی که از آرنج ما یک علامت وافل برجای گذاشته و از تلاش برای بلند کردن سر ما برای تماشای تلویزیون ، فرورفته است. مادربزرگم مدت زیادی گریه کرد و به زمین فرو رفت. پدربزرگم تلفن را با یک دست گرفت تا آن را نگه دارد و همسرش را با دست دیگر. مطمئن بودم که آن طرف ادی است.

من تصور می کردم که سارا هنگام خداحافظی از جیب کیف وینیل که مادرش در دست داشت ، از خداحافظی می کرد. چون شاید او آنجا بود. چون ، البته ، یک معاینه پزشکی وجود داشت. و شاید حتی چراغ چشمک زن و پلیس. مرگ مادرم مرگی نابهنگام و غیرمنتظره در سن 30 سالگی بود. شاید فرشتگان جهنم او را گرفتند.

و سوالاتی وجود داشت. ادی داروها را شسته یا فقط آنها را از دید دور پنهان کرده بود؟ آیا او به مرکز توانبخشی جایی که هفته آینده در انتظار مادرم هستند می رود؟ شاید او جای او را می گرفت. شاید روشن شود. شاید مرگ او او را بیدار کند تا پدری باشد که سارا به آن احتیاج دارد و مادر است.

من تعجب کردم که چه کسی مادرم را پیدا کرده است؟ آیا آنها بدن او را با هجوم دیوانه وار پوشانده بودند ، شاید پرده دوش را برای استفاده از آن برداشته بودند؟ من تعجب کردم که آیا معاینه پزشکی جسد او را به سردخانه فرستاده است؟ نه ، من مطمئن هستم که او را در جعبه ای به خانه فرستاده اند – هنوز دست نخورده ، هنوز دختر مادربزرگ من و مادر سارا ، هنوز مال من. انبوهی از خاکستر نیست – هنوز نه. این در هنگام فرود اتفاق افتاد.

[Jawahir Al Naimi/Al Jazeera]

من هرگز او را ندیده ام. نه یکبار. نه اینکه یادم باشد. او وقتی من خیلی جوان بودم رفت.

من مادر خواننده ای داشتم که به اندازه فرزندان خودش عاشق من بود. با این حال ، ما در زیست شناسی مشترک نیستیم. مادرم یک تصویر بود ، یک معجزه ، مادر یک دختر کوچک دیگر. یک جفت کفش ، کپک زده در زیرزمین.

من اغلب خواب کالیفرنیا را می بینم. به نظر می رسم که اکنون در سخت ترین لحظات زندگی ام هستم. هرچه بیشتر بجنگم ، بیشتر آرزو می کنم برای مکانی که مادرم هم مرهم و هم پایان باشد. شاید من در ساحل خانه ای پیدا کنم و مال خود را بفروشم. من مانند مادرم آنجا خواهم دوید ، اما فرزندانم را خواهم آورد و پیگیر نگرانی های مداوم خواهم شد – تغییر در شغل همسرم ، مشکلات مالی ما ، نیاز من به محافظت از فرزندانم در برابر همه اینها. شاید با دختر دیگر مادرم آشنا شوم. شاید سارا هنوز در پیاده روهای پوشیده از نخل راه می رود. شاید او دختری را به یاد بیاورد که کفش ورزشی آن را امتحان کرده و مادرش را قرض کرده است – حداقل برای مدتی.

در حالی که لیست خانه هایی را که می دانم هرگز صاحب آن نخواهم شد مرور می کنم ، تعجب می کنم که آیا سارا ، که نام خانوادگی اش گم شده است ، ممکن است در یکی از این مکان ها زندگی کند؟ من به دنبال راهی هستم ، یک مسیر ساده تر ، همانطور که شب تاریک ، زیر پوشش ، به شوهر خوابیده ام خیره می شوم. من همچنین به دنبال خواهرم هستم که اصلاً هرگز خواهر نبوده است. شاید او بتواند به من بگوید مادرم کیست و من به کجا تعلق دارم.



[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *